تبليغاتX
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست . کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام . گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد . یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم. روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار. خانهء ما اینجاست.............. .

بعد از چهار سال برگشتن و نوشتن مشکلات زیادی داره:

مثل اینکه تو عوض شدی و پست های قبلی واست خیلی جالبه، مثل اینکه پسووردت یادت نمییاد، مثل اینکه نمیدونی چی باید بنویسی و حتی یادت نیست با چه فونتی مینوشتی....

پس فعلا مینویسم:

آی لاو یو گاد واسه همه ی این چهارسال

 

و میرم که باز ادامه بدم


+ساویز |
بازم تنها جایی که موند واسه حرف زدن اینجاست. یه وبلاگ که دیگه داره کم کم پیر میشه این روزا روزای خوبیه روزای خوبی هم نیست این روزا هم میشه خندید هم میشه نگاه کرد هم میشه فکر کرد این روزا خوشحالم از راه رفتن توی کوههای تهران خوشحالم از نگاه کردن به عکسهای یه گودبای پارتی فرنگی خوشحال واسه همه لحظه های شاد و آزاد میشه خوشحال بود از اینکه میشه با موبایل فقط بیدار نشد، میشه باهاش حرف هم زد این روزا حالم بهم میخوره از حماقت بعضی آدما این روزا میشه حسرت خورد میشه شاد بود از بودن اوستای گچ کار میشه شاد بود از شامی که با فرهاد نخوردیم میشه محکم سر رو تو دیوار کوبید این روزا می تونم به خودم بگم آفرین ساویز، خوب داری کار فاینال می کنی میتونم به خودم بگم برو بمیر با این سکوتت، با این حرف نزدنت این روزا خسته می شم از اینکه مجبورم بگم خوش بگذره وقتی میشنوم که من با ....... بیرونم خوب آزاده میتونه هرجا بخواد بره. راستی چرا وقتی همه فامیل جمع شدن دور هم حامد ما باید مرده باشه؟ چرا غصه خوردن های یه خاله ی پیر نباید تموم بشه این روزا تنهام نمودونم باید باز صبور باشم یا باید داد بزنم این روزا خدا داره راه میره روی این پازل گنده ی داغون بی خیال خسته میشی بشین این کنار با هم درستش می کنیم آفرین خدا
+ساویز |
خیابان گاندی قهوه فروشی سی و پنج، دقایقی بعد از افطار، یه دوست قدیمی و یه دوست جدید با زنده کردن خاطرات خوب تامین اجتماعی شعبه کنگان، پاییز با اینا شروع شد....

اول مهر ماه همه رو به یاد مدرسه ، صف کلاس اولی ها ،کله کچل، ناظم بداخلاق، کلاس بندی(من نمیدونم چرا تا کلاس چهارم اسمم تو این اسما که میخوندن نبود) و سرویس مدرسه میندازه، قهرمان .ل به یاد اون معلم متجاوز نامرد شب تا صبح کابوس میبینه، من ولی دارم به ترافیک فردای اتوبان فکر می کنم و آهنگ های جدیدی که باید بریزم تو گوشیم واسه نیم ساعت تاکسی نشینی.

راجع به اسم وبلاگ هیچ کاری نمیتونم بکنم، من و فرزاد اگه باز هم به طبقه یازدهم گراند سیسن و اون راهروهای تنگ و تاریک بریم ، همچنان صدای فریاد های نور ایتالی شنیده خواهد شد.

+ساویز |
جمعه ، بیست و نهم شهریور ، ساعت چهار و خورده ای.

در ادامه روند مرگ تدریجی یک کارمند توسط نیکولا، امروز هم سر کارم، به امید اینکه سیاست های کاری کما فی السابق جواب بده.

گیره سه پیچه بعضی وقتا، ولی کلا کار کردن باهاش بد نیس، کمک میکنه آدم صبر و تحمل خودشو امتحان کنه.

صد در صد الان خوردن قورمه سبزی خیلی بیشتر از کار کردن تو سکوت دفتر حال میداد ، حتی اگه از این کنسرو های زپرتی بود.

به طرز شکفت انگیزی زمان زیادیه که آشپزی تعطیل شده و چتری بر سر دوستان و فامیل های گرامی باز شده.

تو روزای تعطیل کار کردن یه خوبی داره، اونم اینه که میشه اورت میوزیک گوش داد سر کار... امروز آبجیز.

چه شامی خوردیما دیشب، افطاری البته..

 

نمی شه که چهار تا خط خزعبلات بنویسیم که ، بولوب ، یه ای میل دیگه ، یه کار دیگه..... ساویدز !! پلیز وریفای.

من اونجایی می رم که باید برم.

+ساویز |
این روزا دیگه حافظم مثل قبلا کار نمیکنه، خوب دلیلش شاید این همه کاغذ در سمت چپ و این همه پچ پچ در سمت راست باشه.مهم نیست البته، به این نتیجه رسیدم که تو یه مورد مفزه خوب جواب میده، اونم کنار هم گذاشتن تیکه های پازله.

عین یه بازیه، 20 تا جمله رو تو طول یه سال از زبون یه نفر میشنوی ، بعد یه روز میتونی 5 تا کلمه از اون جمله ها رو کنار هم بزاری و به یه حقیقت برسی ، همیشه میشه تو حرفای آدما یه پس زمینه از افکارشونو دید.

شاید به خاطره همینه که بعضی وقتا سعی میکنم کمتر حرف بزنم....

این بهانه ماه رمضون هم خیلی خنده دار بود، این آدمه دیوانه، دیوانه ی دیوانه کردنه ، دیوانه دوست دشتنی.

یه برج ایفل چهل و پنج میلیمتری هم سوغاتی پاریس من بود، دست شما درد نکنه باز، من که رفتم مثل گاو سرمو انداختم پایین هیچی هم نیاوردم، نیاوردم دیگه، آوردم؟ نیاوردم

تهران، طبقه هفتم ، ساعت هفت

این میتونه یه لحظه برای یه اتفاق خوب باشه.

لتس گو

+ساویز |
فکر کنید بزرگترین خواسته یه آدم تو دنیا چند تا فیل باشه.

پاییز داره با دیدن یه دوست که می تونست به علت پرواز کردن با دویست و شش الان در دیار فانی باشه شروع میشه.

خوابیدن این پسره تو بیمارستان بد جوری فکر همه رو مشغول کرده.

و من نفهمیدم بک گراند گوشیم چرا عوض شد ، من عوضش کردم ولی چرا؟

اگه بتونم دهم مهر همدان باشم خیلی خوب میشه، یا شاید شیراز... رشت؟ نه فکر نکنم

زنگ زدم که به این سعید احمق بگم اون شب جسی میگفت سایت آفیس تا آخر دسامبر بسته میشه، موبایلش ولی خاموشه، خدا میدونه باز کجا داره چه غلطی میکنه.. به خودت و "نامزدت" فکر نمیکنی به رویای شیرین تولید مثل فکر کن خوب...

من از این نرخ یورو پر رو ترم، صبر می کنم تا باز بیاد بالا.

راستی یکی قرار بود ساعت یک به من زنگ بزنه... آخ آخ یادم رفت، برم بینم زده یا نه......

+ساویز |
نمیدونم چرا نفسم کامل پایین نمیره ،

شاید به خاطره خوردن آش رشته در ساعات اولیه بامداد باشه.

وقتی وبلاگ آملی رو میخونم فقط یه کامنت می تونم براش بزارم : " دیوانتم ، همین و دیگر هیچ" .

من اون پایین نوشتم که خرید این مدلی از بنتوم دیوانگیه ولی خودم رفتم یه سری زدم، آقایون و خانمهایی که دارن از اونجا خرید می کنند توجه کنند که یه راه وجود داره که به جای هفتاد درصد، نود درصد تخفیف بگیرن . حالا ...

 داستان شام های من و فرهاد هم داستانی شده. من نمیدونم ما آخه کی حلیم خوردیم تو این چند شب؟

ر .ج دیوانه، آخه آدم شب میره پیش دو عدد گرگ می خوابه؟ تصحیح میکنم ، یک گرگ.

 یک سال دیگه هم موندنی شدم تو این خونه، فکر کردن به اثاث کشی دیوانه میکنه آدم رو.

ساعت سیزده  و دوازده دقیقه من درون توالت های طبقه هفتم به این فکر کردم که داغونما. چه بوی سیگاری میاد تو این توالت ها.

 نمیدونم چرا نفسم کامل بالا نمی یاد...

+ساویز |
فکر کنم اینکه همه آدما یه سری رفتار بد دارند که خودشون نمیدونن بده یه موضوع عادیه، نمونش خود من، یکی از همکارا می گفت تو وقتی میای اینجا نگاهت رو مونیتوره منه، ولی واقعا من چیزی رو نگه می کردم؟ خوب این یه تذکر خوشحال کننده بود و کاملا می شد به اون آدم حق داد.

 اما..

 بعضی از حرف ها رو نه میشه نوشت و نه میشه به کسی گفت.

در مقابل بعضی از رفتار ها نه میشه سکوت کرد و نه میشه عکس العمل نشون داد.

 اون آدمی که بهش توهین شد و سکوت کرد  یه احمق بود؟

 چقدر راحت میشه فهمید که آدما سادگی و محبت رو میفهمن یا نه و چقدر خنده داره وقتی به آدمایی نگاه میکنی که نمیفهمن و چقدر خوبه که آدمایی هم هستن که میفهمن.

میشه به مهربونا لبخند زد

به دیوانه ها خندید

و از عاقل ها چیز یاد گرفت

 این یعنی استفاده بهینه از محیط. چه محیطی هم .

+ساویز |
این پنجاه درصد تخفیف یعنی این قدر نقش داره تو زندگی آدمایی که ماهانه خدا تومان پول سقف میدن ؟ آخه چرا... حیف اهل مقایسه نیستم وگرنه با مقایسه بنتون ونک و میلان ثابت می کردم بعضی آدما خیلی احمقن.

مشکل فونت فارسی هم حل شد و میشه باز نوشت. من ولی اصلن حوصله سفر نامه نوشتن ندارم. چند نفری که بهم گفتن بنویس هر وقت دوست داشتن بیان براشون تعریف می کنم. فقط من باب تشکر میگم که همسفر خوبی داشتم، انسانی که میشد از وجودش لذت برد.

مسافرت بیزینس کلاس ، یه عالمه اضافه کاری ، نامزدی دیبا و ایمان، یه دست کله پاچه با فرزاد ، دویست و خورده ای عکس از در و دیوار اروپا ، یه پیتزا تو ولیعصر که دو نفری خورده شد ، عروسی هورمزد ، یه دوره آموزشی ، دنبال خونه گشتن و فحش دادن به صابخونه ، یه کوکا کولا چهارده هزار تومانی و یه کم خستگی و یه کم سکوت همه اتفاقات این دو سه ماه بود.

 

خداوند آسمانها و زمین را دوست داشت و اجازه نداد این سری من و فرهاد و فرزاد در یک مکان و یک زمان کنار هم باشیم.

جای امیر کسری خان هم خالی.

 

+ساویز |
جوجو دو ساله شد.

شاید اگه سادگی عجیب حرفهای ساویز رو نمی خوندم باور نمی کردم مردها را.

تولدت مبارک خواهر.

 

 

+ساویز |
DANIAL BEST SITES