اول مهر ماه همه رو به یاد مدرسه ، صف کلاس اولی ها ،کله کچل، ناظم بداخلاق، کلاس بندی(من نمیدونم چرا تا کلاس چهارم اسمم تو این اسما که میخوندن نبود) و سرویس مدرسه میندازه، قهرمان .ل به یاد اون معلم متجاوز نامرد شب تا صبح کابوس میبینه، من ولی دارم به ترافیک فردای اتوبان فکر می کنم و آهنگ های جدیدی که باید بریزم تو گوشیم واسه نیم ساعت تاکسی نشینی.
راجع به اسم وبلاگ هیچ کاری نمیتونم بکنم، من و فرزاد اگه باز هم به طبقه یازدهم گراند سیسن و اون راهروهای تنگ و تاریک بریم ، همچنان صدای فریاد های نور ایتالی شنیده خواهد شد.
در ادامه روند مرگ تدریجی یک کارمند توسط نیکولا، امروز هم سر کارم، به امید اینکه سیاست های کاری کما فی السابق جواب بده.
گیره سه پیچه بعضی وقتا، ولی کلا کار کردن باهاش بد نیس، کمک میکنه آدم صبر و تحمل خودشو امتحان کنه.
صد در صد الان خوردن قورمه سبزی خیلی بیشتر از کار کردن تو سکوت دفتر حال میداد ، حتی اگه از این کنسرو های زپرتی بود.
به طرز شکفت انگیزی زمان زیادیه که آشپزی تعطیل شده و چتری بر سر دوستان و فامیل های گرامی باز شده.
تو روزای تعطیل کار کردن یه خوبی داره، اونم اینه که میشه اورت میوزیک گوش داد سر کار... امروز آبجیز.
چه شامی خوردیما دیشب، افطاری البته..
نمی شه که چهار تا خط خزعبلات بنویسیم که ، بولوب ، یه ای میل دیگه ، یه کار دیگه..... ساویدز !! پلیز وریفای.
من اونجایی می رم که باید برم.
عین یه بازیه، 20 تا جمله رو تو طول یه سال از زبون یه نفر میشنوی ، بعد یه روز میتونی 5 تا کلمه از اون جمله ها رو کنار هم بزاری و به یه حقیقت برسی ، همیشه میشه تو حرفای آدما یه پس زمینه از افکارشونو دید.
شاید به خاطره همینه که بعضی وقتا سعی میکنم کمتر حرف بزنم....
این بهانه ماه رمضون هم خیلی خنده دار بود، این آدمه دیوانه، دیوانه ی دیوانه کردنه ، دیوانه دوست دشتنی.
یه برج ایفل چهل و پنج میلیمتری هم سوغاتی پاریس من بود، دست شما درد نکنه باز، من که رفتم مثل گاو سرمو انداختم پایین هیچی هم نیاوردم، نیاوردم دیگه، آوردم؟ نیاوردم
تهران، طبقه هفتم ، ساعت هفت
این میتونه یه لحظه برای یه اتفاق خوب باشه.
لتس گو
پاییز داره با دیدن یه دوست که می تونست به علت پرواز کردن با دویست و شش الان در دیار فانی باشه شروع میشه.
خوابیدن این پسره تو بیمارستان بد جوری فکر همه رو مشغول کرده.
و من نفهمیدم بک گراند گوشیم چرا عوض شد ، من عوضش کردم ولی چرا؟
اگه بتونم دهم مهر همدان باشم خیلی خوب میشه، یا شاید شیراز... رشت؟ نه فکر نکنم
زنگ زدم که به این سعید احمق بگم اون شب جسی میگفت سایت آفیس تا آخر دسامبر بسته میشه، موبایلش ولی خاموشه، خدا میدونه باز کجا داره چه غلطی میکنه.. به خودت و "نامزدت" فکر نمیکنی به رویای شیرین تولید مثل فکر کن خوب...
من از این نرخ یورو پر رو ترم، صبر می کنم تا باز بیاد بالا.
راستی یکی قرار بود ساعت یک به من زنگ بزنه... آخ آخ یادم رفت، برم بینم زده یا نه......
شاید به خاطره خوردن آش رشته در ساعات اولیه بامداد باشه.
وقتی وبلاگ آملی رو میخونم فقط یه کامنت می تونم براش بزارم : " دیوانتم ، همین و دیگر هیچ" .
من اون پایین نوشتم که خرید این مدلی از بنتوم دیوانگیه ولی خودم رفتم یه سری زدم، آقایون و خانمهایی که دارن از اونجا خرید می کنند توجه کنند که یه راه وجود داره که به جای هفتاد درصد، نود درصد تخفیف بگیرن . حالا ...
داستان شام های من و فرهاد هم داستانی شده. من نمیدونم ما آخه کی حلیم خوردیم تو این چند شب؟
ر .ج دیوانه، آخه آدم شب میره پیش دو عدد گرگ می خوابه؟ تصحیح میکنم ، یک گرگ.
یک سال دیگه هم موندنی شدم تو این خونه، فکر کردن به اثاث کشی دیوانه میکنه آدم رو.
ساعت سیزده و دوازده دقیقه من درون توالت های طبقه هفتم به این فکر کردم که داغونما. چه بوی سیگاری میاد تو این توالت ها.
نمیدونم چرا نفسم کامل بالا نمی یاد...
اما..
بعضی از حرف ها رو نه میشه نوشت و نه میشه به کسی گفت.
در مقابل بعضی از رفتار ها نه میشه سکوت کرد و نه میشه عکس العمل نشون داد.
اون آدمی که بهش توهین شد و سکوت کرد یه احمق بود؟
چقدر راحت میشه فهمید که آدما سادگی و محبت رو میفهمن یا نه و چقدر خنده داره وقتی به آدمایی نگاه میکنی که نمیفهمن و چقدر خوبه که آدمایی هم هستن که میفهمن.
میشه به مهربونا لبخند زد
به دیوانه ها خندید
و از عاقل ها چیز یاد گرفت
این یعنی استفاده بهینه از محیط. چه محیطی هم .
مشکل فونت فارسی هم حل شد و میشه باز نوشت. من ولی اصلن حوصله سفر نامه نوشتن ندارم. چند نفری که بهم گفتن بنویس هر وقت دوست داشتن بیان براشون تعریف می کنم. فقط من باب تشکر میگم که همسفر خوبی داشتم، انسانی که میشد از وجودش لذت برد.
مسافرت بیزینس کلاس ، یه عالمه اضافه کاری ، نامزدی دیبا و ایمان، یه دست کله پاچه با فرزاد ، دویست و خورده ای عکس از در و دیوار اروپا ، یه پیتزا تو ولیعصر که دو نفری خورده شد ، عروسی هورمزد ، یه دوره آموزشی ، دنبال خونه گشتن و فحش دادن به صابخونه ، یه کوکا کولا چهارده هزار تومانی و یه کم خستگی و یه کم سکوت همه اتفاقات این دو سه ماه بود.
خداوند آسمانها و زمین را دوست داشت و اجازه نداد این سری من و فرهاد و فرزاد در یک مکان و یک زمان کنار هم باشیم.
جای امیر کسری خان هم خالی.
شاید اگه سادگی عجیب حرفهای ساویز رو نمی خوندم باور نمی کردم مردها را.
تولدت مبارک خواهر.




