"يه لحظه فكر كن اگه الان چشاتو ببندي ممكنه ديگه نتوني بازش كني. چه حالي بهت دست ميده ؟"
خوب مرگ واقعا اتفاق ترسناکی نیست. حداقل از به دنیا اومدن ترسناکتر نیست , یه جایی شنیدم بچه هایی که به دنیا میان واسه این گریه میکنن که اونا رو از یه جای آروم و گرم جدا می کنن و وارد یه دنیایی میکنن که هیچکس هیچی ازش نمیدونه , شایدم اون زمان هممون میدونیم فلسفه این دنیا چیه که اونجوری داد و فریاد میکنیم , شاید دلیل اینکه هیچ کس لحظه تولدش رو یادش نیس همینه که ما آدما قرار نیس بدونیم از کجا اومدیم و به کجا میریم..
حالا اصلا ولش کن , قرار بود راجع به مردن بگیم.
حتما هممون کمه کم یکی یه بار جدی یا شوخی آرزوی مرگ کردیم . ولی کجاها یاد مردن میافتیم؟ تو قبرستون؟ تو مجلس ختم ؟ یا با دیدن اعلامیه روی دیوار؟ شایدم وقتی دلمون یاد قدیما میکنه , یاد اونایی که رفتن و اینکه اگه نمیرفتن چی میشد.آره؟ نکنه وقتی که از دست زمونه کلافه شدیم؟
حتما هممونم این سئوال رو از خودمون پرسیدیم که اگه قرار باشه یک ماه دیگه بمیریم چی کار میکنیم؟ میدویم دنبال حلالیت جمع کردن؟ یا میریم عروسک میخریم واسه بچه های سرطانی؟ شایدم همه زندگیو نقد کنیم و بریم سفر… مممم مثلا برزیل یا هر کشوری که بشه شب بری طبقه 11 هتل و صبح مست و ملنگ برگردی تو اتاق. دیگه حالا هر کسی به یه شکلی واسه خودش یه ماه برنامه های توپ میزاره که وقتی مرد نگه آخی فلان کارو نکردم...
ولی چند تا از ماها به این فکر کردیم که اگه الان چشامونو ببنديم ممكنه ديگه نتونيم بازش كنيم؟ آره دیگه یه لحظست فقط , چشاتو باز میکنی میبینی مردی . اگه باورتون نمیشه صبر کنین تا روزی که میمیرین ولی نگین ساویز نگفتا.. .
یه کار دیگه هم میشه کرد . اینکه همین الان دیگه پلک نزنین چون میمیرین , آره پاشین قبل اینکه پلک بزنین برین واسه بچه سرطانیا اسباب بازی بخرین, یا برین مامان باباهارو ماچ کنین, یا پاشین برین سفر عشق کنین , بلند شین یکی رو پیدا کنین بهش بگین دوست دارم.. اصلا من چمیدونم چیکار کنین, فقط یه کاری بکنین که فردا صبح اگه بیدار شدین دیدین خودتونو از بالا میبینین نزنین تو سرتون بگین اکه هی ...
کردین یه کاری؟ خوب حالا حالا ها پلک بزنین .




