تبليغاتX
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست . کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام . گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد . یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم. روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار. خانهء ما اینجاست.............. .

جوجو :

"يه لحظه فكر كن اگه الان چشاتو ببندي ممكنه ديگه نتوني بازش كني. چه حالي بهت دست ميده ؟"

 

خوب مرگ واقعا اتفاق ترسناکی نیست. حداقل از به دنیا اومدن ترسناکتر نیست , یه جایی شنیدم بچه هایی که به دنیا میان واسه این گریه میکنن که اونا رو از یه جای آروم و گرم جدا می کنن و وارد یه دنیایی میکنن که هیچکس هیچی ازش نمیدونه , شایدم اون زمان هممون میدونیم فلسفه این دنیا چیه که اونجوری داد و فریاد میکنیم , شاید دلیل اینکه هیچ کس لحظه تولدش رو یادش نیس همینه که ما آدما قرار نیس بدونیم از کجا اومدیم و به کجا میریم..                   

حالا اصلا ولش کن , قرار بود راجع به مردن بگیم.

حتما هممون کمه کم یکی یه بار جدی یا شوخی آرزوی مرگ کردیم . ولی کجاها یاد مردن میافتیم؟ تو قبرستون؟ تو مجلس ختم ؟ یا با دیدن اعلامیه روی دیوار؟ شایدم وقتی دلمون یاد قدیما میکنه , یاد اونایی که رفتن و اینکه اگه نمیرفتن چی میشد.آره؟ نکنه وقتی که از دست زمونه کلافه شدیم؟                                                                 

حتما هممونم این سئوال رو از خودمون پرسیدیم که اگه قرار باشه یک ماه دیگه بمیریم چی کار میکنیم؟ میدویم دنبال حلالیت جمع کردن؟ یا میریم عروسک میخریم واسه بچه های سرطانی؟ شایدم همه زندگیو نقد کنیم و بریم سفر… مممم مثلا برزیل یا هر کشوری که بشه شب بری طبقه 11 هتل و صبح مست و ملنگ برگردی تو اتاق. دیگه حالا هر کسی به یه شکلی واسه خودش یه ماه برنامه های توپ میزاره که وقتی مرد نگه آخی فلان کارو نکردم...                

 

ولی چند تا از ماها به این فکر کردیم که اگه الان چشامونو ببنديم ممكنه ديگه نتونيم بازش كنيم؟ آره دیگه یه لحظست فقط , چشاتو باز میکنی میبینی مردی . اگه باورتون نمیشه صبر کنین تا روزی که میمیرین ولی نگین ساویز نگفتا.. . 

    

یه کار دیگه هم میشه کرد . اینکه همین الان دیگه پلک نزنین چون میمیرین , آره پاشین قبل اینکه پلک بزنین برین واسه بچه سرطانیا اسباب بازی بخرین, یا برین مامان باباهارو ماچ کنین, یا پاشین برین سفر عشق کنین , بلند شین یکی رو پیدا کنین بهش بگین دوست دارم.. اصلا من چمیدونم چیکار کنین, فقط یه کاری بکنین که فردا صبح اگه بیدار شدین دیدین خودتونو از بالا میبینین نزنین تو سرتون بگین اکه هی ...                                                                                  

 

کردین یه کاری؟ خوب حالا حالا ها پلک بزنین .

+ساویز |
+ساویز |
+ساویز |
   در زندگی زخمهایی است که مثل خوره روح انسان را از درون می‌خورد و می‌تراشد.....خوب آره دیگه . بوف کور از صادق هدایت کتابه ۱۹ سالگی من. اون وقتا سه چهار بار خوندمش آخرم نفهمیدم چی شد. بعدا فهمیدم اصلن قانونش اینه که سه چهار بار بخونیو نفهمی چی به چیه. الان بعده ۸ سال داشتم به این جمله هه فکر میکردم دیدم بیچاره صادق هدایت راست گفته ها . هر کی تو زندگیش یه جای روحش داره سوهان میخوره. حالا به هر طریقی...

ولی من اگه دور از جونم نویسنده میشدم یه جور دیگه راجع به روح پاره پوره ی آدما مینوشتم... مینوشتم :"در زندگی انسان لحظه هایی است که اگر دیده شوند اونوقت خوره به قبر پدرش میخنده که بخواد بره تو روح آدم " . یه کم دنیاتو نگاه کن تو رو خدا ....

+ساویز |
+ساویز |
+ساویز |

تهران....   ؟؟؟؟                                                                                  

  • آره ؟
  • نه ؟
  • نمیدونم ؟
  • عسلویه ؟

تا حالا براتون پیش اومده آدما رو بعد از ۹ سال ببینین بعد باورتون نشه اینا همونان ؟

برا من این اتفاق هفته پیش افتاد وقتی دیدم "آقا" کامیار داره میخونه واسه کنکور .کیانا اینقدر بزرگ شده که ژله درست میکنه خودش. آخ که چقدرم ناز و خواستنی شده این دختر. کاملیا که هنوز یادمه برا تولدش یه قاب با عکس گل کاملیا خریدیم الان دانشجو شده . بیتا هم که سال دیگه دانشجو میشه . دوست گل منم که دیگه شده دختر دبیرستانی.پانته آ رو میگم . هنوزم مثل وقتی ۷ سالش بود دوست داشتنیه.

یه شب یه یاد موندنی بود ۹ آذر . یکی از بهترین شبای زندگی.

ای بابا آدم اینا رو میخونه احساس پیری بهش دست میده . من همش ۲۷ سالمه ها هنوز.....

 

امروز اومدیم دفتر جدید شرکت. اینترنت هم به لطف زحمات من و سعید به طرز قاچاق وصل شد . اها تهرانو میگفتم  زده به سرم ول کنم برم لابلای آدما زندگی کنم ولی ای بسوزه پدر دودلی .

 

+ساویز |
آدم تو یه خواب ناز باشه بعد دم دمای صبح آلارم موبایل صداش درآد .... دینگ دینگ .دینگ دینگ

بعد که از خواب میپری یه لحظه هنگ کردی. پیش خودت میگی من برا چی بیدار شدم ؟ یه لحظستا همش. شاید یک صدم ثانیه. شایدم کمتر... الانم که من وبلاگو باز کردم به اندازه همون یک صدم ثانیه احساس کردم جای یه چیزی توش خالیه. در واقع همه چیز هست. ولی یه چیز نیست . یک صدم ثانیه خیلی کم بود که بفهمم چیه ولی فکر کنم اون چیزی که حرفی ازش نبوده اینجا عشق بوده . نبوده؟

+ساویز |
دیشب داشتم عصار گوش میدادم، نتیجش این شد که امروز هی این شعره تو مغزم قدم میزد.

 

صنما تو همچو شیری، من اسیر تو چو آهو
به جهان که دید صیدی، که بترسد از رهایی؟

همگی وبالم از تو، به خدا بنالم از تو
ز همه جدام کردی، ز خودم مده جدایی

+ساویز |
DANIAL BEST SITES