تبليغاتX
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست . کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام . گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد . یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم. روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار. خانهء ما اینجاست.............. .

 ویسواوا شیمبورسکا / اندیشیدن / کتاب آدمها روی پل

 

فسق و فجوری بدتر از اندیشیدن وجود ندارد

مثل گرده افشانی علفی هرز، این بی بندو باری تکثیر می شود

در ردیفی که برای گل مارگریت کرت بندی شده

هیچ چیز برای آنهایی که می اندیشند مقدس نیست

هر چیزی را همان می نامند که هست

تجزیه های عیاشانه

ترکیب های فاحشانه

شتابی وحشی و هرزه

دنبال واقعه ای عریان

لمس شهوانی موضوع های حساس

فصل تخم ریزی نظریه ها، اینها خوشایند آنهاست

چه در روز روشن ، چه در تاریکی شب

به هم می آمیزند ، در شکل زوج ،مثلث ، دایره

جنسیت و سن طرف مقابل اینجا مطرح نیست

چشم هاشان برق می زند

گونه هاشان گل می اندازد

دوست دوست را از راه به در می کند

دختر بچه های حرامزاده ، پدر را منحرف می کنند

برادری خواهر کوچکترش را وادار به فحشا می کند

میوه های دیگری از درخت ممنوع ، متفاوت با باسن های صورتی مجلات مستهجن

بیشتر از تصاویر واقعا مبتذل این مجلات ، به مزاجشان خوش می آید

کتابهایی که آنها را سرگرم می کند ،تصویر ندارد

تنها تنوع آنها .....

جملات خاصی ست که با ناخن یا مداد رنگی ، زیرشان خط می کشند

چه وحشتناک ، آ ن هم در چه حالتی ، و با چه سادگی افسار گسیخته ای

ذهن موفق می شود در ذهن دیگر نطفه ببندد

به هنگام این قرارهای مخفی عاشقانه ، حتی چایی به سختی دم می کشد

آدم ها روی صندلی می نشینند، لب هایشان را تکان می دهند

هرکسی خودش پا روی پا می اندازد، اینگونه یک پا کف اتاق را لمس میکند کند

پای دیگر آزادانه در هوا می چرخد

گاه به گاه کسی بلند می شود

نزدیک پنجره می رود

و از روزنه پرده

خیابان را دید می زند

 

 

+ساویز |

پریروز ساعت 14:30 رسیدم شیراز. طبق معمول یه زنگ زدم به اوس فرزاد که من اومدم .

- الو فرزاد، کجایی؟

- بدو ساویز بدو که داره دیر میشه . بدو بردنش تو اتاق عمل

- کیو؟ چی میگی  فرزاد؟
-  بدو دیگه احمق خانومت داره فارغ  میشه.........

چند ثانیه به موبایلم نگاه کردم . بعد یه نگاه به خیابون . بهتم زده بود یعنی من داشتم بابا می شدم؟ سریع یه تاکسی گرفتم و خودمو رسوندم بیمارستان .فرزاد اونجا بود با راحله خانوم و امیر کسری.تا منو دید اومد جلو بغلم کرد و ماچ و موچ و تبریک...   

اما یه جای کار جور نبود.

پشت پنجره اتلق ایستاده بودم و مات و مبهوت زنمو نگاه می کردم که یه بچه اندازه یه کرم تو بغلشه.

- فرزاد؟ چی میگی تو آخه ؟

- ساویز …. نگو . بدبخت رفتی اونجا آفتاب خورده تو مخت زن وبچت رو یادت رفته. بیا بیا تو که طفلی خیلی منتظر مونده…

 

تو خونه فرزاد اینا همه کلی خوشحال .اوس کریم کلی ماچ کرد از منو ایال و  نی نی. مامان فرزاد هم از دستم عصبانی که این چکاری بوده ساویز کرده؟ من چیکار کرده بودم؟

من گوشه حیاط ایستاده بودم ، نمی دونستم چیکار کنم . یه روز بیشتر مرخصی نداشتم ، فردا صبح باید می رفتم سرکار. اینا رو پس چیکار کنم؟

فرزاد اومد پیشم گفت ساویز اون خونه قبلی دیگه خوب نیست بیا من یه خونه بهتر دیدم قیمتش هم خوبه 2 میلیون پیش ماهی 140تومان اجاره . برات گرفتم اثاث هم بردیم  اونجا ..    

 

دم در خونه جدید بودیم . فرزاد اینا خداحافظی کردن و رفتن ، من موندمو عهد و عیال. ساعت 8 شب بود ، یهو یادم افتاد برا فردا بلیط نگرفتم . اونا رفتن تو و من رفتم برا بلیط . بلیط رو گرفتم قرار شد فردا ساعت 5:30 فرودگاه باشم. برگشتم خونه همه خواب بودن.منم رفتم رو تخت کنارشون خوابیدم ، خوابم نمیبرد ، یه فکری تو سرم بود که میگفت یه جای کار جور نیست. به چشمای بسته بچم نگاه میکردم ، سکوت همه جارو فرا گرفته بود..  

دی ری رینگ . دی ری رینگ .... ساعت 5 صبح زنگ موبایلم صداش در اومد ، پریدم تند تند آماده شدم که برم فرودگاه ، ولی بازم یه جای کار جور نبود . اونا نبودن .                                                                                                                                     

چند ثانیه نگاه تختم کردم ،کسی رو تخت نبود آروم در رو بستم و رفتم . سوار پراید قراضه شرکت شدم و رسیدم دفتر.           

مات و مبهوت بودم . به خودم خندم گرفته بود ، پیش خودم تصور میکردم منو فرزاد همه رقم شوخی با هم کردیم اما این مدلی دیگه خیلی خفن بود.                                                                                                                                                        

واقعا ممکن بود تو دنیای واقعی هم این رویا رو ببینم ؟ راستش از فرزاد که هیچی بعید نیست .

یاد نمایش ترومن افتاده بودم ، که همه میدونستن و هیچ کس برو خودش نمیاورد.

شناسنامم هنوز سفید و درخشانه .

یه کم فقط خوابم میاد ، فکر کنم نی نی دیشب خیلی عر عر کرده نذاشته بخوابم............

 

ضمیمه: لیلای ایران

 

 

+ساویز |
Hey you ... did you ever realize what you'd become
And did you see it wasn't only me you were running from
Did you know all the time but it never bothered you anyway
Leading the blind while I stared out the steel in your eyes

باران همچنان آهسته می بارد بر سقف های تردید و بی اعتمادی
و من به تو فکر می کنم و همه آن سالها و غم ها از من دور می شوند
و تو می دانستی...؟؟!!
 من هرگز فکر نمی کردم که تو  آن درخشش را در چشمهایت از دست داده ای

 

 

+ساویز |

امروز سومین سالگرد ورود پر افتخار من و فرهاد به اینجاست.

(پس زمینه آهنگ فتح بهشت از ونجلیس)

این که اصلن چرا ما اومدیم اینجا که فکر نکنم گفتنی باشه چون دیگه هر آدم عاقلی میدونه اینجا بودن هیچ دلیلی نداره جز پول، حالا اینکه چرا ما هنوز پولدار نشدیم خودش جای بسی تفکر و تامل داره!!!!  

اون سال آقا فرهاد تشریف آوردن شیراز و فرمودن که در کرج روح ظاهر کردن و جناب روح گفته پاشین برین عسلویه کار گیرتون میاد.این از اول داستان، دیگه خودتون حدس بزنین ما چطور اومدیم اینجا.            

ساعت 6صبح از اتوبوس که پیاده شدیم فکر کردم ماشینو اشتباه سوار شدیم ، بارون میومد اینهو رشت(قابل توجه جوجو و ایل و طایفش). آها راستی روحه گفته بود حقوق ماهی 600 تومان میدن بهمون ،ای بر  پدرت لعنت روح خالی بند که 3 سال از زمان جلو بودی. خلاصه رفتیم سر کار ، اونجوری که جناب روح گفته بودن نبود ولی بدم نبود. فرهاد هم که 18 ماه بعد قدقد کنان رفت تهران.             

"همینجا من به همه جوانان این مرز و بوم توصیه میکنم جهت نجات خود از دست بلایا بروند زن بگیرند اگه خوبشو سراغ دارند. صحیح فرموده اند علما که زن خوب نعمت است"                                                         

ولی اینجا بودن یه سری مزایا هم داره که اونا هم جای بسی تامل داره ، مثلا اینکه آدم میتونه هر روز مدلای مختلف غروب رو ببینه که واقعا زیباست یا اینکه وقتی میره حمام میتونه دماغشو بگیره و یه لبخند ملیح بزنه و فکر کنه داره تو لاس وگاس با آب پرتغال دوش میگیره ، اگه کارش مثل کار من باشه که دیگه آخرشه چون میتونه به مقامی برسه که وقتی میره توالت شرکت اسم شریفشو در آخر لیست ترور اجتماع ببینه که حتما همتون این لیست رو تو توالت های پارک و ترمینال دیدین.                                                     

سرگرمی هم زیاده، میتونین فقط با یه دونه اس ام اس نزدیک به 2 ساعت سرگرم باشین تا سند بشه ، تو این مدت هم میتونین از صدای زوزه سگ توله های "دخمل"فیض ببرین ( دخمل اولین سگ کمپه که آبان دومین شکمشم زایده ) ماهیگیری هم از جاذبه های توریستی اینجاست که هر ساعت نزدیک 20تومان هزینه داره و معمولا کسی برای بار دوم اینکارو نمیکنه البته به خاطر پول نیست بلکه به خاطر دریا زدگیه که امیدوارم نصیب گرگ بیابون نشه.                                                    

برای اهل عرفان اینجا جدا عالیه چون مدام در حال ارتباط با خدا هستین و التماس میکنین که مبادا سرطانی چیزی بگیرین یا اگه میگیرین یه مدل خوبشو بگیرین ، مثلا سرطان روحیه.و اینکه میشه دعا کرد یه وقت از تو این سوراخ سمبه های درب و داغون پالایشگاه گاز اچ 2 اس نزنه بیرون که اگه برسه به نوک دماغ تو 3 سوت آدمو تاکسی درمی میکنه.                                            

و از مرایای اخلاقی و فرهنگی اینکه یاد میگیرین چه طور پدر سوخته باشین و دروغگو و نامرد، بسیار راحت دزد میشین بدون هیچ دوره طرح کاد یا آموزش فنی حرفه ای.شایدم معتاد شین و .....                                                                                                 

و هزاران مورد دیگر که دیگه حوصله نوشتنشو ندارم.

رفتیم تو سال چهارم.....

+ساویز |

از دفترچه خاطرات ماریا که در حاشیه آن یادداشت کرده بود " مطمئن نیستم "

 

.......من به خواسته خود به دنیا نیامدم ، من هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد، من همیشه تصمیم اشتباه گرفتم ، حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد.

 

11 دقیقه

پائولو کوئیلو

 

 

 

+ساویز |

کتاب : آدم ها روی پل

نویسنده: ویسلاوا شیمبورسکا

 

"عشق در نگاه اول"

 

هردو بر این باورند

که حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست

اما تردید زیباتر است، چون قبلا همدیگر را نمی شناختند.

گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

اما نظر خیابانها، پله ها و راهروهایی

که آن دو می توانستند ازسالها پیش از کنار هم گذشته باشند ، در این باره چیست؟

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند..

شاید درون دری چرخان زمانی روبروی هم؟

یک "ببخشید" در ازدحام مردم؟

یک صدای"اشتباه گرفته اید" در گوشی تلفن؟

ولی پاسخشان را می دانم..

نه، چیزی به یاد نمی آورند.

بسیار شگفت زده می شدند اگر می دانستند که دیگر مدتهاست بازیچهای در دست اتفاق بوده اند.

هنوز کاملا آماده نشده

که برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

آنها را به هم نزدیک می کرد، دور می کرد، جلو راهشان را می گرفت

و خنده شیطانیش را فرو می خورد  و کنار می جهید

علائم و نشانه هایی بوده ، هرچند ناخوانا، شاید سه سال پیش ،

یا سه شنبه گذشته..برگ درختی از شانه یکیشان به شانه دیگری پرواز کرده؟

چیزی بوده که یکی آن را گم کرده

دیگری آن را یافته و برداشته.

از کجا معلوم توپی در بوته های کودکی نبوده باشد؟

دستگیره ها و زنگ درهایی بوده که یکیشان لمس کرده و در فاصله کوتاهی آن دیگری

چمدانهایی کنار هم در انبار

شاید یک شب هردو یک خواب را دیده باشند

که بلافاصله بعد از دیدن محو شده

بالاخره هر آغازی... فقط ادامه ایست

وکتاب حوادث

همیشه از نیمه آن باز می شود.

+ساویز |

فکر کنین ... مریم 2007 سال پیش وقتی یه کودک رو بغل کرده بود که دمیده شده از روح خدا بود ؛ چه حالی داشته؟

اون پسر بعدها کتابی ننوشت ، فتوحات نداشت، دولت تاسیس نکرد، بر تخت سلطنت ننشست و چیز عجیبی مثل چراغ برق و رادیو و غیره اختراع نکرد. بیشتر عمرش رو تو ناصره، مشغول نجاری بود و خدمت روحانی او، سه سال و نیم بیشتر طول نکشید.

ولی همون کودک معروفترین شخص امروزه دنیاست.کیه که عیسی رو نشناسه؟ انجیل عیسی به بیشتر از هزار و پانصد زبان ترجمه شده و پر فروش ترین کتاب دنیاست .

 

فکرکنم حدودا هشتاد هزار تا مسیحی تو ایران زندگی میکنن . براشون آرزوی هشتاد هزار شب زیبا میکنم.

 

همتمون یه آرزوی کوچولو یا بزرگ بکنین و اینجا بنویسین به امید اینکه تو جشن شادی ارامنه آرزوهاتون برآورده شه.

راستی امروز به خاطر کرسیسمس ما ساعت 3 تعطیل میشیم . اینم از برکات امروز

 

آرزوی ساویز        : مرا از مرگ به زندگی هدایت کن،
                            و از دروغ به حقیقت.  
                            مرا از یاس به امید هدایت کن،
                            و از ترس و بیم به اعتماد.
                            مرا از تنفر به عشق هدایت کن،
                            و از جنگ به صلح.
                            صلح را فراوان کن در قلبمان،
                            عالم و دنیامان !
                            صلح، صلح، صلح

 

آرزوی م.الف: 

آرزو می کنم که یه قورباغه جلو پام سبز شه منم با همین عصا که تو دستمه سرشم یه پاپانوئله خندونه بزنم تو سرش( آروماااا) بعد تبدیل به یه پرنس شه.اگه بخواین عصامو به شماها هم قرض می دما

آرزوی  یه بوس کوچولو:

من یه عالمه آرزو دارم . یه آرزوی بزرگ دارم . اگه گفتی؟ اینکه اونی که خیلی دوستش دارم ازم یه بوس کوچولو بکنه

آرزوی سعید:

آرزو میکنم  یه روز برسه که همه ما برای هم پاپانوئلی باشیم که به جای عصا با دل بی کینه و زلال ، بی منُت و حسادت،هرجا کسی بود که زندگیش گره خورده بود ، نیاز به کمک داشت یا هر آرزویی داشت کمکش کنیم تا هممون سر سفره برادری و برابری(احتمالا منظور بربری بوده) جمع بشیم و از زندگی پر از آرامش لذت ببریم

آرزوی  برکه:

آرزو میکنم که به آرزوم برسم همه عالم آدم از آرزوی من خبر دارن( آلفونزو )...آرزو دارم همه به آرزوشون برسن ...آرزو دارم ساویزم به آرزوش برسه...ا هه ه ه ه اصلا آرزو دارم هیشکی دیگه آرزوی بر آورده نشده نداشته باشه...

آرزوی فرهاد:

صلح , صفا و دوستی مثل اون روزا که هممون حسرتش میخوریم . یادش بخیر

 

ششمی رو شما بگین ....................

 

 

                                                                        ضمیمه امروز  رو حتما ببینین   

                                                               Give someone a hug today    

 

+ساویز |

تو هر بلاگی که سر میزنی یه چیزی نوشتن راجع به شب یلدا.میگن ایرانیها باید این شب رو خوش باشن تا اهریمن ازشون دور شه و از این حرفا. 

تنها شب یلدایی که یادم میاد مال وقتی بود که دانشجو بودم. دوران طلایی و بعدن قهوه ایه عشق. البته میدونین که خونه های دانشجویی هر شبش شب یلداس .تو خونه 2430بودیم .بچه های خونه هارو از رو شماره تلفناشون میشناختن.

س. آقا امسال کدوم خونه رو اجاره کردین؟

ج. 5155

س.آها همون که دور میدون امام ته اون کوچه بن بستس. عجب جاییه

 

ساعت 10 که میشد یکی پامیشد میرفت تو اتاق تلفن و 2 تا خونه کانکت میشدن به هم. شب یلدای اون سال نوبت من بود. یادم نمیاد چرا نوبت من بود چون تا جایی که حافظه یاری میده تا بود نوبت فرهاد بود و بس. تو آنتراک هاش هم دست ما میرسید به ضریح (همینجوری مینویسن ضریح ؟).                                                                      

اون شب تلفن به درازا نکشید و خودمو رسوندم پای بساط شلم . یا بهتر بگم چمپیون لیگ. فکر کنین جفت ژوکر دستتون بعد یارتون رو 195 تای شما شلم بخونه بعدشم 200 تا منفی بخورین . چه حالی بهتون دست میده؟ .........

 

دیشب ولی یه شب یلدای آروم بود ,مثله همه این چند سال,بدون هندونه با چند تا اس.ام.اس و 2تا تلفن و تحمل کردن آقای رشید پور به خاطر دیدن مهتاب کرامتی و بعدشم خواب.فکر کنم از این به بعد اگه مهتاب کرامتی رو ببینم سریع این جمله بیاد تو مغزم :"قطعا همینطور خواهد بود".                                                                            

حالا امیدوارم با این وضعیته شب یلدا  فعلا اهریمن ازم دور شده باشه.

 

لینک هفته پرشین بلاگ / آرین دینا زاده

 

+ساویز |
DANIAL BEST SITES