تو این روزمرگی های زندگی که تقریبا همش شده کار و درس و غذا خوردن و خواب و تلویزیون و اینجور چیزا، بعضی وقتها آدم یه چیزایی می بینه، می شنوه یا تجربه میکنه که تا حالا تو هیچ کدوم از اون روزای تکراری بهش حتی فکرم نکرده. بخصوص با شرایط اینجا که دیگه تکراری بودنشم تکراری شده.
چند روز پیش به توصیه یه بوس کوچولو وبلاگ بابایی رو خوندم. بابایی که هنوز بابا نشده و داره از همه این تکرار های زندگی لذت میبره به امیده اینکه نی نی شو ببوسه و مریم به این فکر مینکه که مبادا عشق بابایی به مریمش با اومدن نی نی کمتر شه...
جوجوداره میناله از اینکه مهران مدیری مردم و مسخره کرده و مردم دارن مینالن از صدا و سیما که چرا به مهران مدیری بیشتر آنتن نمیدن...
این سعید لطفی داره میناله از اینکه اگه خارجی ها رو از ایران بیرون کنن بیکار میشیم. بعد یه سری آدم بیکار میان پشت درا داد میزنن استثمار نابود باد...
ما آدما خیلی دیگه وقت نمی کنیم به زندگی آدمای دیگه نگاه کنیم، حتی به زندگی خودمونم نمی تونیم دیگه زیاد نگاه کنیم. چشای خسته ما فقط برا چرت زدن پای تلویزیون خوبه و خواب دیدن.
وقتی تلویزیون هم نگاه میکنیم اصلا برامون مهم نیست که اون دختر بچه ای که داره سر چهار راه دعای جیبی میفروشه اون لباس زرد و کثیفشو از کجا خریده.شاید اون رز زردی رو که از تو گلها درآورده و تو موهاش زده گل رز ما باشه.
اونها پادو های یک سوپرمارکت بزرگ اند.
اونها کارخونه های بزرگ و تاریک میسازن که کارش ساختن جهنم روی زمینه.
اونها به فکر اینن که ردیف اول قبرستون رو بخرن.
و اینا هیچ ربطی به من ندارن . من غمگینه خواهر کوچولوی خودم هستم.
چقدر آدما با هم فرق دارن!!؟؟