تبليغاتX
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست . کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام . گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد . یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم. روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار. خانهء ما اینجاست.............. .

یه ذره دیگه مونده به عید....

اینروزا همه جا سفیده ، تهران ، تبریز و امروز نیوشا گفته بود زوریخ هم سفید شده. کاش دل آدما هم سفید بشه تو این روزای آخر. برا من برف یعنی خاطره نشستن پشت پنجره ای که دیگه نیست و گوش دادن به آهنگ حبیب:

 

"به من می گفت برف رو دوست داره
به من می گفت اگه آروم بباره
به من می گفت این
برف زمستون 
همین که آب شه اونوقت بهاره 
ببار ای برف سنگین بر مزارش
ببار ای برف
غمگین بر مزارش"

 

برف بارید ، آروم بارید ، آب شد ولی بهار نیومد . شاید امسال بیاد...

یه ذره دیگه مونده به عید...

خیابونا گره خوردن به هم. چشما پشت ویترین مغازه ها پر حسرت داشتنه. امسال بعضی از بچه ها پنج هزار تومنی عیدی میگیرن، بعضیاشونم کفشای نو رو گذاشتن زیر بالششون که شب واسه سال تحویل که بیدار شدن بپوشن و کیف کنن. حیف شد اون کفش سفیدم که با قرمز روش نوشته بود سونیک تو دومین روز عید جلوش یه کم سیاه شد و دیگه پاک نشد.

کاش کوههای بینالود چند متر کوتاه تر بود که عمو سعید الان پیش بیتا بود. کاش حامد بود تا تو عروسی شیرین من تنها نباشم. چه پدرا که جاشون خالیه ، و چه مادر مهربونی که کاش بود و منم الان خونه بودم.

کاش یه روز باز با عید بهار هم بیاد.

یه جعبه خالی بخرین بدین به مامان بزرگاتون، به هر کسی که دوستش دارین ، ببینین میفهمه توی این جعبه خالی پر از بوسه های شماست؟ تو راه برگشت از خرید شب عید ، تو ترافیک سنگین شب، تو تاکسی ، تو ماشین بابا ، پشت فرمون فکر کنیم ببینیم محبت چه رنگیه.....

شاید رنگ اون برفی که همه جارو سفید کرد و رفت.

کاش هیچ وقت برفها آب نشن.

 

 

+ساویز |

سال 1382 ، دفتر حسابداری شرکت

سرگرم کار بودم که دیدم یکی از بچه های قسمت ایمنی اومد میخواست استعفا بده . اون موقع من و فرهاد تازه وارد بودیم و 2 تا از همکارا از ما قدیمی تر بودن ، یکیشون مجید .س بود که دیپورتی آمریکا بود و از هفت دولت آزاد . یکی دیگه هم س . که لیسانس زبان بود (البته به گفته خودش) و هر دو اهل خوزستان.

این آقای افسر ایمنی اومد و مستقیم رفت سراغ س. که براش فرم تسویه حساب بسازه . رسم بود از کسایی که میخواستن استعفا بدن علتش رو می پرسیدیم.

- آقا چرا میخوای استعفا بدی ؟ وسط پروژه ؟ تو این شلوغی کار؟

- کارم درست شده دارم میرم استرالیا

- به به مبارکه . ایشالا یه سلامتی ( چشمو گوشه من و فرهادم گرد و تیز که ببینیم اینا چی میگن)

- آره دختر خالم اونجاست ،مجرده ، درس میخونه ، خونه هم داره خودش اونجا، کارامو درست کرده منم میرم پیشش….

کم کم آقای س. ساکت شد و دیگه چیزی نگفت، البته بیشتر به نظر می رسید عصبانی باشه یا حرص میخوره در سکوت، هی زیر چشمی نگاه مسافر استرالیا می کرد تا اینکه کاراش انجام شد و رفت.

چشتون روز بد نبینه . تا این از اتاق رفت بیرون آقای س. از پشت میزش بلند شد و شروع کرد داد و فریاد که مرتیکه فلان فلان شده ، بی ناموس، بی غیرت، و البته چندین و چند فحش کمر به پایین…

من و فرهاد پریدیم وسط که بابا چی شد مگه؟ چیزی گفت بهت ؟

 گفت دیگه چی میخواستین بگه؟ حیف از اون لیسانسی که دادن به این بی غیرت. دیدن چطور جلو 4 تا آدم غریبه راجع به دختر خالش حرف میزد؟ دیگه کم مونده بود اسمشم پیش ما بگه… من یه نگاه به فرهاد کردم ، اونم یه نگاه به من . نمی دونستیم بخندیم، گریه کنیم یا ما هم فحش بدیم.

بعد ها همین آقا برامون زیاد اشاعه فرهنگ میکرد ، میگفت که یه مادر 65 ساله حق نداره تنها بره سر کوچه و نون بخره .بعد ها دیدم که یه مرد عرب زنشو صدا میزد " هوی " . دیدم که روزی یک کلمه باهاش حرف میزد و اون این بود که " من رفتم بیرون" و البته شاید هم در برگشت به خونه جواب سلامشو هم میداد.

اون روزا ما تازه داشتیم میفهمیدیم که غیرت و تعصب جنوب یعنی این. یعنی نابودی کامل زن تو زندگی. تازه داشتم میفهمیدم عروس آتش داستانش چی بود و چی گفت. یادم اومد به روزایی که یه مرد زنگ میزد به دفتر و میگفت با آقای س. کار دارم ولی بعد از فرم حرفای آقای س. میشد فهمید با زنش داره حرف میزنه ، خوب صدای یه زن جنوبی فقط مال شوهرشه و بس.

تو این چند سال چیزایی دیدم که شاید خنده دار باشه و باور نکردنی، ولی هست و میلیونها نفر دارن باهاش زندگی می کنند و ازش لذت هم میبرن.

زنان زیاد، فرزندان بیشتر ، زندگی برای بقا و تولید مثل، سرکوب و پول . اینا چیزایی هستن که به یه مرد جنوبی قدرت میده. و البته نمیشه  این حقیقت را نادیده گرفت که همه این زنان و همه این مردان خیلی بیشتر از ما از زندگی لذت میبرند. شاید از سر اجبار شاید با علاقه. فقیرن و شاد.

+ساویز |

تو همه اون روزایی که صورتمو با نور خورشید شستم که وقتی میای طعم تلخ انتظار را نچشی، خوشگل ترین انگشتر  دنیا همون انگشتری بود که بهترین بهانه واسه دست نکردنش گشاد بودنش بود .

 

پس این .... که میگن تویی؟

 

 

 

+ساویز |

هی من میشینم فیلم میبینم و هی میام اینجا مینویسم که آره این فیلمه اینجوری و اون فیلمه اونجوری، آخه اینم شد کار؟

 

+ساویز |

13 مارچ 2007

5 روز بعد از اکران عمومی فیلم 300 در آمریکا موفق شدم پیداش کنم و ببینمش. و همینجوری انگشت به دهن موندم که آخه چرا؟؟

فیلم روایتی است از جنگ ترموپیل بین ارتش یک میلیون!!! نفره خشایارشا و سپاه 300 نفره اسپارت یونانی ، در طول فیلم ایرانیان به طرز زننده ای با شمایل و خصلت های حیوانی و وحشی و زشت نشان داده شده اند . تا جایی که من یادمه سربازان هخامنشی دارای ریش بلند بودن ولی تو این فیلم همه با صورت های اصلاح شده هستند.

 

مرد آریایی زحمت کشیده و چند تا آدرس و ایمیل از کمپانی وارنر گذاشته واسه خالی کردن دق ودلی سر سازنده های فیلم. من خواستم ایمیل بزنم و از خجالتشون در بیام ، بعد دیدم خوب این میشه همون خصائل حیوانی که اونا گفتن ، ولی واقعا چرا؟
آیا حفظ تاریخ و فرهنگ ایران حق مسلم ما نیست؟؟

 

 

ضمیمه:

کمپانی وارنر

نویسنده فیلم

سایت رسمی فیلم

+ساویز |

بورات ساگدیف.

بهتون شدیدا توصیه میکنم اگه این انسان شریف رو تا الان نمیشناختین، از همین الان دنبالش باشین که بدونین بورات ساگدیف کیه و به خاطر عشقش چه میکنه. عشقش هم که دیگه حتما میشناسین. خانم پاملا اندرسون

 

 

My name is Borat. I’m from Kazakhstan. My hometown name Kuzcek. It near Almaty

 please you visit

 

 

یه سکانس از فیلم بورات رو هم تقدیم میکنم به فرزاد . فرهاد و سعید لطفی به یاد شمشاد های میدون آرژانتین 

+ساویز |

 

پروردگارا ، نمی توانم یا نباید آدم بودن را تجربه کنم ؟

که در بالاترین لحظات حس کردن طعم شیرین انسان بودن باید به سوی دون ترین نقطه حیات فرود آیم.

آیا حیوان بودنم خواست توست؟

پروردگارا مرا چنان کن که تو میخواهی همانطور که چنانی که من می خواهمت.

عادتم نده به پذیرفتن شکست که نه تنها غرورم را دوست دارم که می ترسم ایمانم نیز با شکستنش از بین برود.

خدایا در این اوجی که به من عطا کردی نگهم دار که تجربه سقوط ازعرش تجربه بی ایمانی بود و بس.    

 

 

   

+ساویز |

من‌ كي‌ هستم‌؟»

خيلي‌ زود فهميد كيست‌. او بازيگر بود

شايد نقل‌ اولين‌ روزهاي‌ حضورش‌ در سوئد، از قول‌ خود اين‌ هنرپيشه‌ خواندني‌تر باشد: «وقتي‌ راه‌ افتادم‌ بيايم‌ سوئد، بازيگر بودم‌. اما وقتي‌ پايم‌ رسيد به‌ اين‌ جا، ديگر بازيگر نبودم‌. اگر كسي‌ از من‌ مي‌پرسيد: چه‌كاره‌يي‌؟ ديگر نمي‌توانستم‌ بهش‌ بگويم‌ بازيگرم‌. چون‌ در سوئد بازي‌ نمي‌كردم.

پنج‌ سال‌ پس‌ از ورود به‌ سوئد، براي‌ بازي‌ در نمايش‌ «قرباني‌» در سال‌ 1995 برنده‌ جايزه‌ شد. آنهايي‌ كه‌ بازيگرند مي‌دانند بازي‌ كردن‌ به‌ يك‌ زبان‌ بيگانه‌ بويژه‌ براي‌ تازه‌ آشنايان‌ چه‌ معنايي‌ دارد. بله‌ هنرپيشه‌اي‌ كه‌ با كاركرد انديشمندانه‌اش‌ در ايران‌، در مرز و بوم مادري‌اش‌ به‌ واسطه‌ سياست‌هاي‌ رسمي‌ جشنواره‌اي‌ جايزه‌اي‌ نگرفته‌ بود، در «سوئد» ديده‌ شد و فهميده‌ شد و ارج‌ و قرب‌ يافت‌. او سپس‌ در سال‌ 1999 براي‌ تئاتر «مده‌آ» هم‌ جايزه‌ گرفت‌ و در سال‌ 2001 هم‌ توانست‌ فيلم‌ تحسين‌ شده‌ «خانه‌ در جهنم‌»را نوشته‌ و كارگرداني‌ كند...                                                                                                                

او از جنس‌ ما نيست‌،تسليمي‌ خصايصي‌ همواره‌ مكرر در كارهايش‌ دارد كه‌ او را از سطح‌ واقعيت‌ پيراموني‌ تمايز مي‌بخشد. او چه‌ آن‌ زمان‌ كه‌ زني‌ اسطوره‌يي‌ در «چريكه‌ تارا» است‌، چه‌ زن‌ آسيابان‌ در «مرگ‌ يزدگرد» ، چه‌ زن‌ شمالي‌ «باشو غريبه‌ كوچك‌» و چه‌ زن‌ امروزي‌ «شايد وقتي‌ ديگر» هاله‌يي‌ ماورايي‌ حول‌ خودش‌ دارد. او از جنس‌ ما نيست‌. حضورش‌، معنايي‌ فراتر از آن‌ قصه‌يي‌ كه‌ روايت‌ مي‌شود، پيدا مي‌كند و معني‌ مي‌سازد و مي‌زايد.شايد دليل‌ رفتنش‌ هم‌، همان‌ ماورايي‌ بودنش‌ باشد. او چه‌ در سينما و چه‌ در زندگي‌ از جنسي‌ ديگر بود.                                         

سوسن‌ تسليمي‌ در اواسط‌ دهه‌ شصت‌، از ايران‌ مهاجرت‌ كرد و اين‌ آغاز مشكلات‌ بود. هم‌ مشكلاتي‌ براي‌ سوسن‌ تسليمي‌ و هم‌ براي‌ سينماي‌ ايران‌ كه‌ شايد چندان‌ محسوس‌ نباشد اما با تدقيق‌ در امر، كمبود هنرپيشه‌يي‌ با اين‌ قدرت‌ حس‌ مي‌شود.سينماي‌ ايران‌، هنرپيشه‌يي‌ را كه‌ قادر بود با حضور در شش‌ فيلم‌ به‌ قله‌ برسد از دست‌ داد و «سوسن‌ تسليمي‌» هم‌، سرزميني‌ را كه‌ مي‌توانست‌ در آن‌ ببالد.                                                                                                             

معلوم‌ نيست‌ اگر او مي‌ماند و كوچ‌ نمي‌كرد چه‌ مي‌شد؟ آيا همچنان‌ اسطوره‌ سينما مي‌ماند؟ جواب‌ اين‌ سوال‌ معلوم‌ نيست‌. ما عادت‌ به‌ گند زدن‌ به‌ اسطوره‌هايمان‌ را داريم‌ و شايد شايعه‌اي‌ يا شائبه‌اي‌ يا غم‌ ناني‌، زندگي‌ و نام‌ او را به‌ آتش‌ مي‌كشيد.

سوسن تسليمي در سال‌هاي اخير يكي از مشاوران عالي وزير فرهنگ و هنر كشور سوئد و نيز سرپرست گروه تئاتر ملل است كه اعضاي آن متشكل از خبرگان تئاتر كشورهاي مختلف بوده است.همچنين او جايزه شخصيت ممتاز فرهنگي را در سال 2002 دريافت كرده است.   

و اینک:

سوسن تسليمي 54 ساله ،متولد رشت و مقيم سوئد كه از روز جمعه نمايش «مكبث» نوشته «ويليام شكسپير» را در تئاتر شهر يوتوبري سوئد به روي صحنه برده است، نامزد پست وزارت فرهنگ سوئد از سوي حزب سوسيال دموكرات‌ها ـ حزب پيروز انتخابات ـ است و در مصاحبه‌هاي متعددي با تلويزيون و نشريات سوئدي با سوالا‌ت آنها درباره برنامه‌هاي آينده خود براي اين پست مواجه مي‌شود                                                                                                                                                                 

این حدیث تلخ نسل ماست. 

 

 

ضمیمه:  باد مرگ ، ملاقلی پور را هم با خود برد   

              لینک خبر مربوط

 

 

+ساویز |

 

مهم ترین کاری که تو زندگی باید یاد بگیرم انجام بدم اینه که بتونم درست حرف بزنم

فکر کنم اگه نتونم خوب حرف بزنم زندگیم رو از دست میدم.

زندگی ای که خدا بهم هدیه داده.

 

و این خیلی بده ...

 بدتر از مرگ.

 

 

 

 

 

+ساویز |

2 هفته غیبت داشتم ، از 14 فوریه تا امروز ، مرسی از دوستانی که سراغمو گرفتن

 

کاش میشد همین الان بلند شد و رفت سفر، رفته بودم سراغ مریم و بابایی و امیتیس / سهند ، نوشته بودن که دارن میرن تونس. خیلی دلم خواست کاش منم میرفتم . یه جا مثل همین تونس یا آمریکای جنوبی یا اصلا همین ایران خودمون ، مهم اینه که آدم بارش رو کولش با شه و بره. 

جاده فریاد میرنه بیاااااااااا............

- ای بترکی ، تو هم که همه چی دلت میخواد.

راستی بهترین جای دنیا واسه سفر کجاست؟

اگه از من بپرسن میگم جایی که بشه عکس زیاد گرفت ولی از عکس مهمتر همسفره خوبه ،  مثل فرزاد تو سفر های من.

البته شایان ذکر میباشد که به علت پاره ای مسایل عکسی از این سفر های 2 نفره برای آیندگان برجا نمانده است.

  

عید نزدیکه ، بوش داره میاد ، پاشید همین امروز فردا یه برنامه ردیف کنین واسه مسافرت حتی اگه خیلی نزدیک باشه ولی اگه میخواین نق بزنین و سفر رو زهر مار کنین به بقیه اصلا فکرشو  هم نکنین ، بشینین تو خونه سریال ترش و شیرین نگاه کنین. اگه هم زیادی سوسول هستید بازم بی خیاله سفر بشین چون 5 ستاره ها پر شدن و مجبور میشین شب زیر آسمون خدا بخوابین و پوستتون خراب میشه ، من که همین کار رو میکنم ، میمونم همینجا تو اتاقم. البته علتش تق زدن و غرغر کردن نیست، علتش اینه که بعد از عید خیلی برام مهم تر از خود عیده. دعا کنین همه چیز خوب پیش بره و خبرای خوب بشنوین بعد از عید.                         

                       

آخی اینجا داره بو گنده دریا میاد کم کم . این یعنی بهار تو راهه . بهاری که امسال باید خیلی خوشگل باشه.

 

 

 

+ساویز |
DANIAL BEST SITES