یه ذره دیگه مونده به عید....
اینروزا همه جا سفیده ، تهران ، تبریز و امروز نیوشا گفته بود زوریخ هم سفید شده. کاش دل آدما هم سفید بشه تو این روزای آخر. برا من برف یعنی خاطره نشستن پشت پنجره ای که دیگه نیست و گوش دادن به آهنگ حبیب:
"به من می گفت برف رو دوست داره
به من می گفت اگه آروم بباره
به من می گفت این برف زمستون
همین که آب شه اونوقت بهاره
ببار ای برف سنگین بر مزارش
ببار ای برف غمگین بر مزارش"
برف بارید ، آروم بارید ، آب شد ولی بهار نیومد . شاید امسال بیاد...
یه ذره دیگه مونده به عید...
خیابونا گره خوردن به هم. چشما پشت ویترین مغازه ها پر حسرت داشتنه. امسال بعضی از بچه ها پنج هزار تومنی عیدی میگیرن، بعضیاشونم کفشای نو رو گذاشتن زیر بالششون که شب واسه سال تحویل که بیدار شدن بپوشن و کیف کنن. حیف شد اون کفش سفیدم که با قرمز روش نوشته بود سونیک تو دومین روز عید جلوش یه کم سیاه شد و دیگه پاک نشد.
کاش کوههای بینالود چند متر کوتاه تر بود که عمو سعید الان پیش بیتا بود. کاش حامد بود تا تو عروسی شیرین من تنها نباشم. چه پدرا که جاشون خالیه ، و چه مادر مهربونی که کاش بود و منم الان خونه بودم.
کاش یه روز باز با عید بهار هم بیاد.
یه جعبه خالی بخرین بدین به مامان بزرگاتون، به هر کسی که دوستش دارین ، ببینین میفهمه توی این جعبه خالی پر از بوسه های شماست؟ تو راه برگشت از خرید شب عید ، تو ترافیک سنگین شب، تو تاکسی ، تو ماشین بابا ، پشت فرمون فکر کنیم ببینیم محبت چه رنگیه.....
شاید رنگ اون برفی که همه جارو سفید کرد و رفت.
کاش هیچ وقت برفها آب نشن.



