تبليغاتX
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست . کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام . گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد . یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم. روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار. خانهء ما اینجاست.............. .

با چند تا علامت سوال مواجه شدم که می تونه خیلی مهم باشه همونقدر که ممکنه بی اهمیت باشه.

فکر می کردم جواب دادن به سوالی که نمیدونم چیه، آسون تر از جواب دادن به سوالیه که ندونم کی ازم پرسیده، ولی از همش سخت تر توضیح دادن چیزیه که نمیدونی چیه به  کسی که نمی دونی کیه .....

 

دیروز تو اون فیلمه حرف خوشگلی می زد.

" کنار دریا دلها بزرگ می شه و آرزوها کوچیک "

دلم واسه لالایی دریا تنگ شده ، واسه بزرگیش ، مهربونیاش ، گریه هاش ، داد زدناش . واسه آروم بودنش که می نشست و به حرف آدما گوش می داد.

به دریا می شد نگاه کرد و لبخند زد.

اینجا اما باید برا یه لبخند ، یا شاید یه مهربونی کوچولو توضیح داد .

این همه زیبایی فقط یه کم مهربونی کم داره .

کاش اینجا هم دریا داشت. اینجایی که بدون دریا هم زیباست

 

 

+ساویز |

سه شنبه 15 خرداد 1386 ، ساعت 1:08 بامداد

1new message

 

برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در انتهای کمال... بنگر که چگونه میافتی. چون برگی زرد یا سیبی سرخ....

 

سه شنبه 15 خرداد 1386 ، ساعت 6:02 بامداد

 

سلام زندگی....

+ساویز |
DANIAL BEST SITES