تبليغاتX
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست . کنج هر دیوارش دوستهایم بنشینند آرام . گل بگو گل بشنو هرکسی می خواهد وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد . یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست. بر درش برگ گلی می کوبم. روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار. خانهء ما اینجاست.............. .

سلام

حالت خوبه؟


من؟خوبم.امروز رو بدون حمام سحرگاهی و با 2 تا آهنگ شروع کردم . بعد از یه سگ لرزه حسابی سر نیایش خیلی چسبید .

 

یه کم Hey you با صدای راجر واترز

Hey you, standing in the road

Always doing what you’re told

Can you help me?

Hey you, out there beyond the wall

Breaking bottles in the hall

Can you help me?

Hey you, don’t tell me there’s no hope at all

Together we stand, divided we fall

 

یه کم هم waiting for a miracle با صدای خش داره لئونارد کوهن

Nothing left to do

When you know

That you've been taken

Nothing left to do

When you're begging for a crumb

Nothing left to do

When you've got to go on waiting

Waiting for the miracle to come

 

و دقایقی بعد :

Beep

You have one new message

 

و بدین ترتیب سگ لرز صبحگاهی تبدیل شد به یک مغز لرز قوی که اگر بشود چه می شود. و در آن لحظه تنها صدایی که به گوش می رسید صدای سوتی بود همانند سوت زودپز که از مغز اینجانب به گوش می رسید ... و دیگر هیچ

 

به یاد فیلم خواب سفید .... سلام حالت خوبه؟

و به یاد این جمله که "همه دوست دارن به بهشت برن, ولی کسی دوس نداره بمیره"  و من اینجوری معنیش کردم که خاک بر سر هر چی آدمه ترسوهه.....

 

Don’t give in without a fight

 

 

+ساویز |

بارش برف سنگین تو تهران باعث شد چند تا همسایه جدید پیدا کنم .

هوا سرده و  طفلی این گنجشکا هیچی گیرشون نمیاد بخورن، چند روزه براشون یه کم برنج می ریزم این پشت تو بالکن، همشون جمع می شن واسه خودشون نوک می زنن و کیف می کنن، امروز صبح به سرم زد آمارشونو بگیرم ، نتیجه سرشماری تا الان شده 3 تا گنجشک ، 2 تا کبوتر قمری، 2 تا بلبل و 2 تا مرغ مینا...

آخرین حیوونی که لقب همسایه رو یدک می کشید " دخمل " بود با خانواده بزرگش که البته تمایل زیادی داشتند به برقراری رابطه با هورمزد ماکارونی خور و بهمن رامشک . بماند که یکی از دلایلی که بچه های کمپ " دخمل و خانواده " رو تحویل می گرفتند این بود که اولین کسی که به اینا به طور مرتب غذا می داد تو قرعه کشی بانک بیست و پنج میلیون تومان برنده شد و بماند که اون آقاهه به زنش نگفت که این پول رو برنده شده و بماند که به من که خبر بردنش رو دست اول و تر و تازه بهش دادم ده هزار تومان مژدگانی داد و بماند ها همچنان بمانند.

شاید همه این اتفاقای خوشگل زندگی هم دلیلش غذا دادن به این پرنده ها باشه.

خیلی عالیه که آدما بتونن پله های یه  خونه سه طبقه رو تا آخر 2 تا یکی پرواز کنن.....

 

 

اینم چند تا عکس از همسایه ها:

 

پیوست شماره 1

پیوست شماره 2

پیوست شماره 3

 

( لازم به توضیح می باشد عکس های زیبای این قسمت به دلیل سرعت افتضاح اینترنت ... بسی شرمندگی برای خانم ادمین و همکاران محترمش )

 

 

+ساویز |

ببار ای برف

ببار ای برف

ببار ای برف سنگین بر مزارش...

 

اون روزایی که پشت پنجره خونه شهرک می نشستم و این آهنگ رو با یه رادیو ضبط سونی یک کاسته میذاشتم 9 سالم بود ، شاید هم 8 سال، بعد برف میومد و میومد و میومد تا فرداش مدرسه ها تعطیل شه، شاید هم همه زندگی تعطیل می شد. بزرگترین عشق اون روزا برف بود و تعطیلی مدرسه و رفتن به کوه با اون کفشای توری که ساخته بودیم.

 

داره برف میاد، سنگین و خوشگل .

نه دیگه مدرسه ای هست که تعطیل شه، نه عشقی واسه رفتن توی برفا ، فقط میشه نشست و نگاش کرد و آروم شد.

حالا ولی یه مزار هست واسه برف گرفتن. یه جا که همیشه گرمه توی این همه سرما. یه جا واسه دلتنگ شدن براش.

 

فکر کنم یکی از بهترین تجربه های این چند سال اخیر راه رفتن تو کوچه ای بود که قبل از من فقط یه گربه توش راه رفته بود. مث قبلنا کلی شکلای جور واجور کشیدم با جای پام رو برفا ....

 

تهران ، ساعت هفت و بیست و سه دقیقه دقیقه روز دوم ژانویه

همه جا سفید شده . شاید حتی قشنگ تر از تورنتو .  

 

 

+ساویز |

تهران – هفت و سی دقیقه سال 2008

صبح برفی.

صدای جرج مایکل تو یه اتاق تاریک.

And what have I learned from all this pain?

 

سرعت پایین اینترنت.  

یه لیوان معجون آب لیمو با عسل.

یه نموره فن فن سرما خوردگی.

سه تا عکس خوشگل که صبح تو inbox ام بود.

صبحانه تو آشپز خونه شرکت با همکاران محترم.

دو تا دونه قرص سرما خوردگی اطفال

"خیلی خوبه که خانمش داروخونه داره ها"

 

و فکر کنم یه لیوان نسکافه نیز بچسبد

 

با اینا زمستونو سر میکنم.

 

به عکس رو دیوار نگاه می نکم

به حرفای مهندس فکر می کنم.

به همه آدمایی که الان می فهمم داشتن جون می دادن تو اون عکس.

به دادهایی که من و فرهاد می زدیم تو اون اتاق.

به کارگری که صبح تا عصر چرت می زنه

و کارگری که روزی 5 لیتر عرق میکنه.

و اینکه کدوم از اینا یعنی مرگ؟

به اینکه کی میتونه و کی نمی تونه

و به اینکه من می تونم

 

فکر کنم بارش برف تو تورنتو با ونکوور باید خیلی خوشگل تر از اینجا باشه.

 

 

+ساویز |
DANIAL BEST SITES