کوچیک تر که بودی، خیلی کوچیک تر،با دستکش های نویی که می خریدی واسه همبازیات پز میدادی، یا با کفش های عیدت.
اگه غصه می خوردی یه لحظه بود، یه شادی کوچولو می اومد و جای همه غصه ها رو می گرفت...
کفش نو سیخی چند، خنده های شاد مادر رو بچسب تو اون روزای سرد زمستون.
هی بزرگ و بزرگ تر شدی،حالا دیگه بلدی عصبی شدن یعنی چی، میدونی چی میشه که یکی میره رو مخت، می دونی کی بگی فاک، شت و ریدم تو این زندگی... یا احتمالن بلدی فحش بدی به پرزیدنت و مملکت و تمدن و ....
یکی داره غصه می خوره که چرا پسره رفت،یکی داره می ناله از گرونیه مرغ، اون یکی داره گریه می کنه ، ولی نه برای پاره شدن کفشای عیدش، پس برای چی؟
درد بی کسی، فکر اجاره خونه، ترس از بیکاری... همه اینا جای یه عالمه خنده کوچولو رو تو زندگیت گرفته...
چه حرف هایی یاد گرفتیم تو این روزای بزرگ شدن.
آره باید پول در بیاری، پس دروغ می گی ، نارو میزنی، التماس، قهقهه، ... غرورت کو؟
پس کی می خواد تو رو شاد کنه، کی؟کی؟کی؟کی؟کی؟
کجاست اون کوچولوی مهربونی که میدوید و می خندید و شاد بود؟ شاد بود.
هیچ وقت سرتو به شیشه پنجره ماشین تکیه نمی دادی، می دادی؟ اگه صبح رختخوابت خیس بود جیش کرده بودی، نه گریه.
وای وای که چه چیزایی دادیم واسه بزرگ شدن.
می ارزید اون همه آرزوی دکتر و مهندس شدن؟ می ارزید گریه کردن واسه آدم گنده شدن؟
خانم کفش نو پنجاه هزار تومان... خنده های شاد مادر سیخی چند؟؟
یازده سال و دوازده روز بزرگ تر شدم ....